تبليغاتX
فرمان ماشین

فرمان ماشین

وبلاگ تخصصی فرمان ماشین

مدتی است که به مطالعه در باره سیاهان آفریقایی تبار آمریکا پرداخته ام. سیاهان آمریکایی هنوز  آن گونه که باید، جایگاه اجتماعی یک شهروند مساوی را نیافته اند. اما توجه من به این نکته نیست.

با هم به سواحل کشور آفریقایی غنا برویم، دقیقا به ساحل المینا (Elmina). آن جا برای این آمریکاییهای آفریقایی تبار (American Africans Diaspora) نقشی سمبلیک از دورانی دارد که اجداد آن ها را پس از شکار توسط دیگران، به معامله گران می فروختند و در آن ساحل در انتظار می ماندند تا کشتی ها بیایند و آن ها را همانند یک کالا پر کنند و به آمریکا ببرند. این ساحل، تنها ساحلی نیست که از آن بردگان به سوی آمریکا روانه می شدند. اما همه سیاهان آمریکایی، المینا را سمبل آن روزها شناخته اند و برای یاد آوری آن دوران و در پی یافتن هویت خویش به آن سو می روند.

آن چه که برای من جالب است، نگاه دو گروه سیاه پوست بومی آفریقا و آفریقایی تبار آمریکا به یکدیگر است. سیاهان بومی آن ها را در ردیف سایر سفید پوستان از دیگر کشورها، "بیگانه" می نامند وبر ای آن ها همان لفظی را به کار می برند که برای  غیر آفریقاییها استفاده می کنند، در حالی که به مردم آفریقایی سایر کشورها لفظ "غریبه" را اطلاق می کنند.

سیاهان بومی نگاه مهربانانه ای به سیاهان آمریکایی ندارند، به گونه ای که در مصاحبه هایی که از آن ها در همین سواحل به عمل آمده است، یکدیگر را حتی نژاد پرست می خوانند. سیاهان بومی آفریقا از این منظر به هم نژادان آمریکایی خود نگاه می کنند که اگر چه پدران آن ها رنج برده اند، اما فرزندان این افراد در حال حاضر شرایط بهتری از لحاظ تحصیلات، وضعیت افتصادی و رفاهی، نسبت به ما دارند و در کشوری بسیار برتر از ما زندگی می کنند.

سیاهان بومی تاریخ غنا را از ابتدا تا به امروز مورد توجه قرار می دهند، با تمام اوج و هزیزها. اما آمریکائیان آفریقایی تبار، آن بخش از تاریخ آفریقا و غنا برجسته است که پدرانشان از سواحلی، مانند ساحل المینا، در آن کشتی ها برای بردگی به سوی آمریکا روانه شدند. آن ها سواحل را همانطور دست نخورده می خواهند، اما سیاهان بومی می خواهند سواحل را پر زرق و برق کنند تا توریست بیشتری جذب کنند.

برای سیاهان بومی، آفریقا یک واقعیت است. اما برای سیاهان آمریکایی یک تعلق خاطر.

گر چه هنوز چند قرن نیست که از ایران دور شده ایم، بلکه چند سال و چند دهه است، اما من به همین زودی، همین احساسی را بین دو گروه ایرانی ساکن ایران و خارج نشین تجربه کرده ام که بین سیاهان آمریکایی آفریقایی تبار و ساکنان کنونی آفریقا وجود دارد.

وقتی که از احساس دلتنگی از وطن حرف می زنم، با پوزخندی روبرو می شوم که برو خدا را شکر کن که توانسته ای از این جهنم فرار کنی. وقتی از وطن حرف می زنم، جواب می گیرم که اگر راست می گویی، چرا به این جهنم دره برنمی گردی. وقتی از ایران می گویم، می گویند حالا که در رفاه، آرامش و آسایش بیشتری هستی، پس چرا نق می زنی.

وقتی که به ایران بر می گردم، هنوز در آن تصورم که ایران به مانند آخرین باری است که از آن خارج شده ام. من ایران را دست نخورده می خواهم، برای تعلق خاطرم به گذشته، اما هموطنان ساکن من در واقعیتی به نام ایران زندگی می کنند و می خواهند در آن تغییر ایجاد کنند. وقتی که از خیابان نزدیک منزل قدیممان عبور می کنم، از این که آن بستنی فروشی ساده به یک کافی شاپ تبدیل شده است، دلم می گیرد. اما آن که با واقعیت ایران زندگی می کند، دلشاد است که آن مکان ترفیع یافته است.

وقتی که به ایران باز می گردیم، برای یاد آوری خاطره ها به آن جاهایی سر می زنیم که به آن تعلق خاطر داشتیم و به آن جاهایی سر می زنیم که از آن جا از ایران جدا شدیم. فرودگاه مهرآباد، دلگیرترین جا برای من است.

سیاهان آمریکایی همه سواحل غنا، به ویژه سواحل المینا را بدون توجه به آن که از کدام سوی آقریقا آمده اند، برگزیده اند. من برایم خیابان جمهوری در تهران، ساحل المینا است. الان به  آن زمانی فکر می کنم که برای آخرین بار در المینای جمهوری قدم می زدم. از چهار راه جمهوری به سوی میدان جمهوری قدم می زنم. غرق در این افکار هستم که فردا دوباره زنان رنگارنگ را می بینم. از رنگ سیاه مانتو و مقنعه دلم می گیرد. دلم می سوزد. در خاطرم آن زن چادری هم وطنم می آید که می گوید، با این لباس پوشیدن چگونه فردای قیامت جواب خون شهدا را می دهی. خوشحالم که فردا دیگر کسی به لباس پوشیدن من کاری ندارد. هنوز نگاه هرزه جوانان هم وطنم، را می بینم. خدا نکند که در جای شلوغی گیر کنم. از پلیس هم می ترسم بدون این که کاری کرده باشم. فردا از همه این ها رها می شوم.

دوباره به خودم باز می گردم، من فردا باید از گذشته خودم، از تعلق خاطر خودم جدا شوم، از فردا من دوباره از هویت خودم جدا خواهم گشت. دوباره دلم می گیرد. دوباره ایران را دوست دارم. به خودم می گویم من ایران را دوست دارم یا ندارم.  

  به میدان جمهوری رسیده ام و این آهنگ داریوش را زمزمه می کنم:

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 11:26  توسط راننده  | 

درپي آزاد اعلام شدن ازدواج موقت از سوي وزير كشورموجي از اميد دربين جوانان پديدار شد وبا توجه به استقبال وسيع مردم زن صيغه اي سهميه بندي شد و بزودي (جيگر كارت)توزيع مي شود
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:31  توسط راننده  | 

ویدئو کلیپ اولی مربوط هست به سفر اندی به تاجیکستان و دومی مربوط به سفر احمدی نژاد به تاجیکستان. البته این با کلاس ترین تصویری هست که تا حالا از احمدی نژاد دیدم. وقتی که فکر می کنم، می بینم واقعا کسانی که در دل مردم جای دارند، حاکمان نیستند. گر چه به زور تبلیغات، قدرت و پول خود می خواهند این طور نشان بدهند که محبوب ترین آدم ها و داناترین آن ها هستند. و توی کشور ما، مقدس ترین هم هستند.

احمدی نژاد خودش را هم بکشد، از لحاظ محبوبیت به گرد همین اندی هم نمی رسد. واقعا این ها چی فکر می کنند؟

برای تماشا روی هر فلش دو بار کلیک کنید! 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 17:56  توسط راننده  | 

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 22:44  توسط راننده  | 

همان طور که آقایان ایرانی تعداد دوست دخترهایشان جزو کلکسیون افتخاراتشان هست و در جمع دوستان خود، به رخ هم می کشند، دختر خانمهای ایرانی هم تعداد خواستگاراشون و تعداد آدمهایی را که سر دوانده اند، جزو کلکسیون مدالهاشون محسوب می شود.

داستان مربوط هست به زمانی که من سیزدهمین مدال را می خواستم به کلکسیونم اضافه کنم. باور کنید که کلاس سوم دبیرستان بودم و کله این خواستگار توی خانه ما پیدا شد. عکسش را دیده بودم، که قابل تحمل بود. ثروت خانواده اش هم، از دیگر نقاط مثبتش بود. پیش خودم می گفتم که اگر مخ هم نداشته باشد، با پول خودش یک دانه خوبش را براش می خرم.

خانواده این خواستگار، من نمی دونم بگم که یک نقطه مثبت داشتند یا منفی. بسیار اهل اصول شرعی بودند و مقید به این مسائل. البته ما هم بیگانه نبودیم، ولی مادرم هی اصرار داشت که وقتی آمدند خواستگاریم،  اقلا یک دونه روسری سرم بندازم. بالاخره ساعت موعود فرا رسید و آقا خواستگار با یک دسته گل بسیار بزرگ با کلی از اراذل و اوباش فامیلشون تشریف آوردند. یک پسر ۲۱ ساله بود که تازه از سربازی برگشته بود. آره سوادش هم دیپلم بود. ولی عوضش پول که داشت.

منم برای دلربایی یک آرایش نه چندان تند ولی جذاب کرده بودم. دردسرتون ندهم. من با آقا داماد با هم رفتیم توی اتاقم تا سنگهامون را با هم وا بکنیم. آقاهه کلی سئوال شرعی ازمن پرسید و من هم مثل آب خوردن جواب دادم. بعد آخرش رو کرد به من و گفت که آیا شما به همه مسائل شرعی اعتقاد دارید و من هم گفتم صد البته.

نکته از این جا شروع شد. آقا پس از کلی مقدمه چینی گفت که در شرع آمده است که مرد باید قبل از ازدواج زن را لخت ببینه. البته با لباس تور. وا ویلا!!!!!! حالم حسابی گرفته شد و از این حقوق مردان کلی لجم گرفت. فکری به نظرم رسید. گفتم حتما!!! شما تشریف ببرید بیرون تاهمانطور که فرمودید خودم را آماده کنم. وقتی هم که کارم تمام شد به موبایلتان یک میس کال(miss call) می زنم و شما تشریف بیارید توی اتاق.

وقتی که با میس کال (miss call) من برگشت، من با مانتو مدرسه ای و با چادر نمازم جلوش ایستاده بودم. گفتم حالا نوبت شماست که لباس تور بپوشین!!!!!!

*miss call یعنی زنگ بزنید برای یک نفر و شماره شما روی تلفنش بیفتد، بدون این که جواب بدهد.

** این طور که بعدا متوجه شدم، آقایان از لحاظ شرعی مجازند که وقت خواستگاری از روی لباس تور، خانم را یک دیدبزنند. حالا هر خانم به تعدادخواستگاراش باید .... این هم شد حق؟

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 21:13  توسط راننده  | 

Image and video hosting by TinyPic مقاله امروز احمد زید آبادی در روز، مرا به به روزهایی برد که گنجی در اعتصاب غذا بود. گستاخی زندانبانانش به جایی رسیده بود که در حضور همسرش معصومه شفیعی به بدترین حالت ممکن با او برخورد کرده بودند. یک جمله از روز ۱۱ مرداد سال ۱۳۸۴ هنوز از همسر گنجی در گوشم هست: "من اهل نفرین نیستم ولی من را به جائی رسانده‌اند که... اصلا در فرهنگ من نفرین جائی ندارد ولی من به جائی رسیده‌ام که برای آرامش درونی خودم به نفرین پناه آورده‌ام. امیدوارم که خدا همه‌شان را به زمین گرم بزند."

با ترور و کشتار تحت هر نامی مخالفم، اما همان روز قاضی پرونده گنجی به دست یک شرور کشته شد. بعدها معلوم گشت که بین این موضوع گنجی و قتل قاضی مقدس هیچ ارتباطی نبوده است. وای به حال ان روز که سنگ دلی به آن حد برسد که از تاثیر نفرین به ستوه آمدگان نترسیم.

امروز واویلای زید آبادی صبور را خواندم که با زبان بی زبانی دست به نفرین برداشته بود. اشکهای قوچانی را دیدم که سرازیر شده بود. چه  زمان این اشکها و نفرین ها به بار خواهد نشست؟

از قدیم و ندیم نام سعید مرتضوی در این چنین مسائلی خودنمایی می کند. گر چه او همانند پزشک احمدی نوچه ای بیش نیست. همان طور که پزشک احمدی پزشک نبود، مرتضوی هم قاضی نیست. سواد هر دوی آن ها در ارتباط با عنوانی که یدک می کشند، یکی است و اتفاقا دلیل بر اوج نشستنشان نیز یکی است. کاری که پزشک احمدی و قاضی مرتضوی انجام می دهند، کاری است که باسوادان آن رشته ها چنین حاضر به انجامش نیستند.

به بهانه تعطیلی هم میهن که دوباره نام سعید مرتضوی به میان آمده است، پیشنهادم را عنوان می کنم. بیایید و نام قاضی مرتضوی را از او برداریم و بر او نام پزشک مرتضوی را بگذاریم. این نام، کوتاه ترین عبارتی است که می تواند تمام سنگدلی و نقش او را توصیف کند.

Image and video hosting by TinyPic

محمد قوچانی سمت چپ، در حال اشک ریختن پس از تعطیلی هم میهن. عکس از فرارو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:57  توسط راننده  | 

این مطلب دوست عزیزی با نام مستعار Aturpat در جواب نوشته من در بالاترین آورده اند که بسیار زیباست. گر چه من هنوز از جواب ایشان قانع نشد ه ام و این نوشته هم از لحاظ علمی، همان مشکلات مقاله من را دارد. لینک آن نوشتاری را که آورده اند برایتان می گذارم:
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 13:24  توسط راننده  | 

این سرود به لهجه زیبای تاجیکی هست!

از خون سیاووش ایم، همخون سیاووش ایم؛

از جامه‌سپیدان ایم، هر جامه نمی‌پوشیم

هم‌سال اوستا ایم، هم آتش زردشت ایم؛

ما آتش زردشتی ناکشته نمی‌کشتی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 23:11  توسط راننده  | 

به نام آشنایان زیر نگاهی بیندازید!

... بابک خرمدین، ستارخان، باقرخان، محمد خیابانی، پروین اعتصامی، محمد حسین شهریار، همام تبریزی، مهدی بازرگان ....

ما به این نامها افتخار می کنیم. این نامها در قلب تاریخ ایران هستند. شاید برخی از ما ندانیم که این ها آذربایجانی هستند، اما همه به آن ها افتخار می کنند. این ها افتخار تاریخ ایرانند که از سرزمین آذربایجان آمده اند.

آذریها امروز به ترکی سخن می گویند، ولی از نژاد اصیل ایرانی هستند. کسانی که بیشترین نقش را در تاریخ ایران بر عهده داشته اند.

یکی از سه آتشکده معتبر ساسانیان، آتشکده آذرگشنسب، در شیز واقع در آذربایجان قرار داشت.پادشاهان ساسانی در ایام سختی به زیارت آن می‌شتافتند و هدایای بسیار تقدیم می‌کردند. این آتشکده نشانه اتحاد دین و دولت بود و سمبل دولت ساسانی بشمار می‌رفت.

زبان آذریان، آذری بوده است و به آن سخن می گفتند. آذری هم، در کنار فارسی، کردی، بلوچی و ... از مجموعه زبان های ایرانی به شمار می رود که دیگر اثری از آن نیست، به جز چند روستا در آذربایجان.

 زبان بومي و اصيل سرزمين آذربايجان تا پيش از رواج و چيرگي زبان كنوني تركي در دوران تركمان - صفوي، يكي از زبان‌هاي «ايراني» بوده كه با نام‌هايي چون «آذري» و «پهلوي» شناخته مي‌شده است. در مقابل، هيچ سند و منبعي وجود ندارد كه به تركي بودن زبان مردم آذربايجان در اعصار پيش از دوران تركمان - صفوي اشاره كند. در ميان نويسندگان و سرايندگان آذربايجاني پيش از اين دوره نيز هيچ اثري به زبان تركي خلق نشده و هيچ نشانه و نمونه و ردپايي از اين زبان بر سنگ و گل و چوب و كاغذ و فلز، تا بدان عصر و از اين ناحيه به دست نيامده است.

اما چرا آذریها ترک زبان شدند؟ آذربایجان به علت موقعیت مکانی، در زمانهای گوناگون مورد تاخت و تاز ترکان قرار گرفته است.  شاید در زمان سلطان محمود غزنوی اولین و موثرترین تاثیر ترکان پس از سیطره بر این منطقه شروع شده است. با حمله ترکان مغول این سیطره بیشتر شد و در زمان سیطره ترکان صفوی، زبان آذری به کلی از میان رفت.

بنابراین ترک زبانان مناطق دیگر، به جز اشتراک زبانی با آذریهای کنونی، اشتراک دیگری با آنها ندارند. آذریها از اصیل ترین ایرانیان هستند.

در زمان حمله اعراب در مدارک رومی و ارمنی نام سپاهبد و شاهزاده آذربایجان رستم پسر فرخ هرمز آورده شده‌است. که البته با توجه به متن شاهنامه در بخش نامه رستم فرخزاد به برادرش به نظر می‌رسد درست باشد.

چو نامه بخوانی تو با مهتران/برانداز و برساز لشکر بران

همی تاز تا آذرآبادگان/ دیار بزرگان و آزادگان

همیدون گله هرچه داری ز اسب/ببر سوی گنجور آذرگشسب

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:38  توسط راننده  | 

به این دو آهنگ زیبا  در پایین این مطلب گوش بدهید. ببینید که ما زبان این ها را بهتر می فهمیم یا زبان بردرانی که ۲۵۰ میلیون دلار نقد از ما گرفتند و بردند تا حقوق کارمندانشان را بدهند و بعد در مراسم ختم صدام شرکت کردند. ما اشتراک بیشتری با این ها داریم یا با آن برادرانی که میلیاردها تومان از پول مردم را به آن ها دادند که با دم شیر بازی کرده بودند؟ ما با این ها بیشتر اشتراک داریم یا با کسانی که خلیج فارس را خلیج عربی صدا کردند؟ ....

چرا ما با این همه اشتراک ار آن ها دوریم؟ اشتراک زبانی و اشتراک تاریخی و اشتراک فرهنگی. این ها تنها مردمانی هستند که در کنار ما به کوروش افتخار می کنند. تنها کسانی هستند که در کنار ما برای فرزندانشان تاریخ باستان ایران را تعریف می کنند.  تنها کسانی هستند که با افتخار سرود آریا را می خوانند. تنها تفاوتشان این است که زمانی که مذهب اکثریت ایرانیان تغییر یافت، در قلمرو صفویان نبودند که مذهبشان تغییر یابد. در کلیپ زیر به عکس زیبای لیلا فروهر بنگرید. کدام ملت است که عکس هنرمندان ما را این گونه بزرگ بالای سرش آویزان کند.

آذربایجان، تاجیکستان و بخشهای دیگر کردستان، سه یاقوت درخشان بر انگشتر تاریخ و افتخار ایران هستند. شما بگویید که چرا آنها را فراموش کرده ایم و به یاد دیگران افتاده ایم؟

ضمنا، هموطنان عرب ما نیز در قلبمان جای دارند و به هیچ وجه قصد گسترش نفرت به یک قوم خاص را ندارم. تنها نگاهم به هویت ماست.

دوستان اگر در دیدن دو آهنگ زیر مشکل دارید، مستقیم آنها را از یوتیوب از اینجا و اینجا بگیرید!

 

آهنگ از خواننده زیبا و خوش صدای تاجیکستان شبنم ثریا است! 

 این مطلب را به مناسبت روز اتحاد و دهمین سالگرد صلح در تاجیکستان در این جا آوردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 1:5  توسط راننده  | 

یعنی من از پسر شاه بهترم؟ آخه معدل کلاس پنجم ابتداییش شده ۱۸.۰۴ و انضباطش شده ۱۸. من معدل کلاس پنجمم از اون بیشتره و انضباطم هم شده بیست.Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 3:27  توسط راننده  | 

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 5:50  توسط راننده  | 

- به خاطر 1 ليتر بنزين

 -من ترانه 1000 ليتر بنزين دارم

 - رستگاري قبل از ساعت 12 امشب

 - رايحه خوش بنزين

 - ب مثل بنزين

 -علي بنزيني

 - بنزيني ها

 - بازي بنزين

 - مرد بنزيني

 - پسر بنزين فروش

- دو کارت با يک بنزين

- بنزين فصل

- مي خواهم بنزين بزنم!

 - ديشب بنزين زدم آيدا

- سفر به پمپ بنزين

- بازگشت بنزين

- از ميدون تا پمپ بنزين

- دزدان بنزين

- سالهاي سهميه بندي 892

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 3:54  توسط راننده  | 

احمدی نژاد طی بیانیه ای اعلام کرده که: «کسانی که با کمبود بنزین مواجه میشن، سوار اون ۱۷ میلیون الاغی که به من رای دادن بشن .
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:1  توسط راننده  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin