با هم به سواحل کشور آفریقایی غنا برویم، دقیقا به ساحل المینا (Elmina). آن جا برای این آمریکاییهای آفریقایی تبار (American Africans Diaspora) نقشی سمبلیک از دورانی دارد که اجداد آن ها را پس از شکار توسط دیگران، به معامله گران می فروختند و در آن ساحل در انتظار می ماندند تا کشتی ها بیایند و آن ها را همانند یک کالا پر کنند و به آمریکا ببرند. این ساحل، تنها ساحلی نیست که از آن بردگان به سوی آمریکا روانه می شدند. اما همه سیاهان آمریکایی، المینا را سمبل آن روزها شناخته اند و برای یاد آوری آن دوران و در پی یافتن هویت خویش به آن سو می روند.
آن چه که برای من جالب است، نگاه دو گروه سیاه پوست بومی آفریقا و آفریقایی تبار آمریکا به یکدیگر است. سیاهان بومی آن ها را در ردیف سایر سفید پوستان از دیگر کشورها، "بیگانه" می نامند وبر ای آن ها همان لفظی را به کار می برند که برای غیر آفریقاییها استفاده می کنند، در حالی که به مردم آفریقایی سایر کشورها لفظ "غریبه" را اطلاق می کنند.
سیاهان بومی نگاه مهربانانه ای به سیاهان آمریکایی ندارند، به گونه ای که در مصاحبه هایی که از آن ها در همین سواحل به عمل آمده است، یکدیگر را حتی نژاد پرست می خوانند. سیاهان بومی آفریقا از این منظر به هم نژادان آمریکایی خود نگاه می کنند که اگر چه پدران آن ها رنج برده اند، اما فرزندان این افراد در حال حاضر شرایط بهتری از لحاظ تحصیلات، وضعیت افتصادی و رفاهی، نسبت به ما دارند و در کشوری بسیار برتر از ما زندگی می کنند.
سیاهان بومی تاریخ غنا را از ابتدا تا به امروز مورد توجه قرار می دهند، با تمام اوج و هزیزها. اما آمریکائیان آفریقایی تبار، آن بخش از تاریخ آفریقا و غنا برجسته است که پدرانشان از سواحلی، مانند ساحل المینا، در آن کشتی ها برای بردگی به سوی آمریکا روانه شدند. آن ها سواحل را همانطور دست نخورده می خواهند، اما سیاهان بومی می خواهند سواحل را پر زرق و برق کنند تا توریست بیشتری جذب کنند.
برای سیاهان بومی، آفریقا یک واقعیت است. اما برای سیاهان آمریکایی یک تعلق خاطر.
گر چه هنوز چند قرن نیست که از ایران دور شده ایم، بلکه چند سال و چند دهه است، اما من به همین زودی، همین احساسی را بین دو گروه ایرانی ساکن ایران و خارج نشین تجربه کرده ام که بین سیاهان آمریکایی آفریقایی تبار و ساکنان کنونی آفریقا وجود دارد.
وقتی که از احساس دلتنگی از وطن حرف می زنم، با پوزخندی روبرو می شوم که برو خدا را شکر کن که توانسته ای از این جهنم فرار کنی. وقتی از وطن حرف می زنم، جواب می گیرم که اگر راست می گویی، چرا به این جهنم دره برنمی گردی. وقتی از ایران می گویم، می گویند حالا که در رفاه، آرامش و آسایش بیشتری هستی، پس چرا نق می زنی.
وقتی که به ایران بر می گردم، هنوز در آن تصورم که ایران به مانند آخرین باری است که از آن خارج شده ام. من ایران را دست نخورده می خواهم، برای تعلق خاطرم به گذشته، اما هموطنان ساکن من در واقعیتی به نام ایران زندگی می کنند و می خواهند در آن تغییر ایجاد کنند. وقتی که از خیابان نزدیک منزل قدیممان عبور می کنم، از این که آن بستنی فروشی ساده به یک کافی شاپ تبدیل شده است، دلم می گیرد. اما آن که با واقعیت ایران زندگی می کند، دلشاد است که آن مکان ترفیع یافته است.
وقتی که به ایران باز می گردیم، برای یاد آوری خاطره ها به آن جاهایی سر می زنیم که به آن تعلق خاطر داشتیم و به آن جاهایی سر می زنیم که از آن جا از ایران جدا شدیم. فرودگاه مهرآباد، دلگیرترین جا برای من است.
سیاهان آمریکایی همه سواحل غنا، به ویژه سواحل المینا را بدون توجه به آن که از کدام سوی آقریقا آمده اند، برگزیده اند. من برایم خیابان جمهوری در تهران، ساحل المینا است. الان به آن زمانی فکر می کنم که برای آخرین بار در المینای جمهوری قدم می زدم. از چهار راه جمهوری به سوی میدان جمهوری قدم می زنم. غرق در این افکار هستم که فردا دوباره زنان رنگارنگ را می بینم. از رنگ سیاه مانتو و مقنعه دلم می گیرد. دلم می سوزد. در خاطرم آن زن چادری هم وطنم می آید که می گوید، با این لباس پوشیدن چگونه فردای قیامت جواب خون شهدا را می دهی. خوشحالم که فردا دیگر کسی به لباس پوشیدن من کاری ندارد. هنوز نگاه هرزه جوانان هم وطنم، را می بینم. خدا نکند که در جای شلوغی گیر کنم. از پلیس هم می ترسم بدون این که کاری کرده باشم. فردا از همه این ها رها می شوم.
دوباره به خودم باز می گردم، من فردا باید از گذشته خودم، از تعلق خاطر خودم جدا شوم، از فردا من دوباره از هویت خودم جدا خواهم گشت. دوباره دلم می گیرد. دوباره ایران را دوست دارم. به خودم می گویم من ایران را دوست دارم یا ندارم.
به میدان جمهوری رسیده ام و این آهنگ داریوش را زمزمه می کنم:









